سایه تنها

سایه تنها

آن روز هم دلش گرفته بود , مثل همه روزهایى که تنها بود و تنهایى آزارش مى داد.

ساکت و غمگین کنار پنجره نشسته بود و به درختان حیاطى نگاه مى کرد که او وقتى  قدم به آنجا گذاشت آنها هم مثل خودش نهالى بودند ظریف و کوچک , اما امروز ; با گذشت ده سال از آن روز آن نهال ها هم مثل خودش یک کودک ده ساله اند , کودکى  که سایه پرمهر و تنومند خانواده را دیگر حس نمى کند و باید مثل نهال ها روى ریشه خودش محکم و استوار بایستد و اگر تابش تند آفتاب یا طوفان بى مهر زمان او را آزار داد تنها از کسى کمک بخواهد که همیشه به یاد اوست.

Friday, September 17, 2010

/ 2 نظر / 14 بازدید
محک

سلام دير ميام و زود ميرم شايد بايد زود بيام و دير برم نميدونم رفيق ...ببخشيد اين روزا از تنهايي داغونم و فكرم كار نميكنه ببخشيد هميشه عالي مينويسي براي تعريف الكي نميگم شايد منم بايد به حرفات كه مينويسي گوش بدم يا حق

nariman konjkavfard

salam, kheili zibast neveshtatoon... man etefaghi in page ro peida kardam. jaleb ine ke familie man ham konjkavfard hast pas fek mikonam ye joori famil bashim. hala chejoorisho nemidoonam :)