گل های کاغذی

گلهاى کاغذى

دفترش را درآورد , گلهاى زیبایى رو به رویش لبخند مى زدند .

شکل یکى از آنها را که فکر مى کرد شاید گل شمعدانى باشد طراحى کرد .

شب که به خانه رفت گل خاکسترى را درآورد ; با دقت با قیچى آن را ازوجود سفیدش جدا کرد .

آن را جلو چشمانش گذاشت و با دقت نگاهش کرد و آن را بار دیگر با رنگى چون خون بر روى تابلوى بزرگ خاطراتش نقاشى کرد .

فردا که آن تابلوى رنگ روغن را به استادش نشان داد  , او گفت :اینکه شمعدانى نیست; !

شما که نقاشى بلد نیستید چرا گل رز را کشیدید ؟!؟!

Saturday, June 28, 2008

2:01:14

/ 2 نظر / 12 بازدید
حالا

قشنگ بودولی طرف مگه توی بیابون زندگی می کرده که گل رز هم نمیشناسه؟!

محک

سلام اي بابا بالاخره نوشتين ؟خوبين متن واقعا جالبي بود كاش به زندگي خاكستري ما هم رنگ سرخي بزنن حتي به اشتباه يه نقاش يا حق