خبرنگار عاشق , خبرنگار خسته

خبرنگار عاشق , خبرنگار خسته

از میان انبوه جمعیت عبور مى کند و خود را به رئیس جمهور مى رساند و ضبط صوتش را روشن مى کند و سوالهاى از قبل طراحى شده اش را یکى یکى مى پرسد; رئیس جمهور هم جواب هاى نسبتا قانع کننده اى را بیان مى کند .

با خوشحالى از اینکه توانسته بود با شخصیتى مهم مصاحبه اى خوب را انجام دهد خود را به دفتر روزنامه مى رساند و پشت میز کارش مى نشیند و شروع به انجام دادن کارهاى بازمانده اش از روزهاى قبل مى کند .

چندبار چشمانش را به فاصله هاى یک تا یک دقیقه و نیم مى بندد و باز مى کند و دوباره از اول شروع مى کند.

عقربه هاى ساعت  , ساعت پنج بعدازظهر را نشان مى دهند که ساعت پایان کارش است .

از دفترروزنامه بیرون مى آید. ساعت شش بعدازظهر به خانه اشان در آن محله قدیمى و باصفا مى رسد .

مادرش باغچه هاى کوچه و حیاط را آب داده و زمین را آب پاشى کرده بود .

با خوشحالى وارد حیاط خانه که بوى خوش خاک در آن پیچیده قدم مى گذارد و مادرش با آغوشى بازتر از همیشه پذیراى اوست .

خستگى بین راه را در آغوش مادر از راه به در مى کند .

در سفیدرنگ اتاقش را باز مى کند و ضبط صوتش را از کیف بیرون مى آورد و نوار را به عقب برمى گرداند  , دکمه پخش را فشار مى دهد , ; صداى خام نوار آزارش مى دهد .

نوار را برعکس در ضبط مى گذارد , بازهم صداى خام نوار روى اعصابش راه مى رود .اصلا نمى فهمید چرا صداى رئیس جمهر ضبط نشده .

فردا که خسته و کوفته از کار بى نتیجه دیروز به دفتر روزنامه مى رود عکسهایى را که دوستش  , مهناز ; در آن مصاحبه گرفته بود را نگاه مى کند .

در یکى از عکسها که از زاویه اى نزدیک گرفته شده بود دقت مى کند و مى بیند که در آن زمان دکمه ضبط را فشار نداده بود و فقط دکمه پخش را فشار داده بود .

خیلى ناراحت مى شود چون شاید دیگر فرصتى به این خوبى نصیبش نشود .

سرش را در میان دو دستش مى گیرد و چشمهایش رامى بندد .

سرش را با ناامیدى روى میز مى گذارد .

آرى  ; او خسته  است , خیلى خسته , احساس مى کند براى همیشه خسته است .

Wednesday, August 13, 2008

1:23:48

به مناسبت هفدهم مرداد ماه , روز خبرنگار

 

/ 2 نظر / 14 بازدید
صدف

سلام عزیزم [ماچ][لبخند] زیبا و ملایم بود[قلب][گل][تایید] باز هم بنویس[دست]

فائزه کشاورز

سلام بهاره عزیزم[لبخند][ماچ] متن زیبات رو خوندم [گل][قهقهه][تایید] جذاب و قشنگ بود[تایید][دست]