قدم های آشنا

قدم هاى آشنا

" صداى سرد سکوت در سراسر پیچیده بود ."

صداى پاى کسى که روى برگ ها قدم مى زد با خشاخش برگ هاى زرد و خشک پاییزى به راحتى به گوش مى رسید .

هرچند دقیقه یکبار به عکسى که در دست داشت نگاه مى کرد و به یاد مى آورد که روزى او را بیش از جانش دوست داشت , اما حالا...

به یاد آورد که سال گذشته صداى پاى هر دو نفر آنها روى این برگ ها خواب را از چشمان باغبان پارک مى ربود  , اما حالا...

دوباره به عکس نگاه کرد .

حضور کسى را در مقابلش احساس کرد ; سرش را آرام بلند کرد , او را دید .

او همانى بود که با صداى پاهایش روى برگ هاى خشک خاطرات گذشته او را به یادش مى آورد .

او کسى بود که روزى او را بیش از جانش دوست داشت .

Friday, October 22, 2010

00:09:16

/ 3 نظر / 5 بازدید
محک

سلام بهاره خانوم خوبين ...اره كسي كه روي برگ هاي زرد اين روزا قدم ميزنه همون كس ديروز هست و كه از كنارمون با همون عطر هميشگيش رد ميشه يا حق

حالا

واقعا زیباست ،کاشکی واقعا میشد وقتی به کسی از صمیم قلب فکر میکنی و واقعا میخوای که ببینیش همون موقع سرتو بالا بیاری و از نگاهش لذت ببری.موفق باشی دوست من.