عشق خبرنگاری

قدم های آشنا
نویسنده : بهاره کنجکاوفرد - ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٩
 

قدم هاى آشنا

" صداى سرد سکوت در سراسر پیچیده بود ."

صداى پاى کسى که روى برگ ها قدم مى زد با خشاخش برگ هاى زرد و خشک پاییزى به راحتى به گوش مى رسید .

هرچند دقیقه یکبار به عکسى که در دست داشت نگاه مى کرد و به یاد مى آورد که روزى او را بیش از جانش دوست داشت , اما حالا...

به یاد آورد که سال گذشته صداى پاى هر دو نفر آنها روى این برگ ها خواب را از چشمان باغبان پارک مى ربود  , اما حالا...

دوباره به عکس نگاه کرد .

حضور کسى را در مقابلش احساس کرد ; سرش را آرام بلند کرد , او را دید .

او همانى بود که با صداى پاهایش روى برگ هاى خشک خاطرات گذشته او را به یادش مى آورد .

او کسى بود که روزى او را بیش از جانش دوست داشت .

Sunday, July 06, 2008

0:00:15


 
comment نظرات ()