عشق خبرنگاری

گوهر نایاب زندگی
نویسنده : بهاره کنجکاوفرد - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۳
 

گوهر نایاب زندگى

زنگ در به صدا در مى آید , با خوشحالى گوشى آیفون را برمى دارم و در را به روى ماهش باز مى کنم.

از پله ها با خستگى بالا مى آید و به خانه وارد مى شود.

استراحت مى کند , نماز مى خواند و شام مى خورد.

به تلویزیون و مخصوصا فیلمهاى ایرانى اش علاقه زیادى دارد .

وقتى دارد سریال ساعت بیست و دو شبکه اول را نگاه مى کند ; پلکهاى نازنینش به آرامى روى هم جاى مى گیرند و بقیه فیلم را در خواب خستگى هایش مى بیند .

به دست هاى پرمهرش نگاهى مى کنم و همیشه سلامتى اش را از خدا مى خواهم.

خانه امان با وجودش گرم و زیباست , خدا حفظش کند تا همیشه با وجود مهربانش گرمابخش آشیانه امان باشد .

Thursday, June 26, 2008

2:13:24

 به مناسبت : بیست و ششم تیر ماه ولادت " حضرت امام على (ع) "

 

 


 
comment نظرات ()

 
سایه تنها
نویسنده : بهاره کنجکاوفرد - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۳
 

سایه تنها

آن روز هم دلش گرفته بود , مثل همه روزهایى که تنها بود و تنهایى آزارش مى داد.

ساکت و غمگین کنار پنجره نشسته بود و به درختان حیاطى نگاه مى کرد که او وقتى  قدم به آنجا گذاشت آنها هم مثل خودش نهالى بودند ظریف و کوچک , اما امروز ; با گذشت ده سال از آن روز آن نهال ها هم مثل خودش یک کودک ده ساله اند , کودکى  که سایه پرمهر و تنومند خانواده را دیگر حس نمى کند و باید مثل نهال ها روى ریشه خودش محکم و استوار بایستد و اگر تابش تند آفتاب یا طوفان بى مهر زمان او را آزار داد تنها از کسى کمک بخواهد که همیشه به یاد اوست.

Monday, June 23, 2008

00:47:55

به مناسبت : بیست و پنجم تیر   روز بهزیستى و تامین اجتماعى

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
قدم های آشنا
نویسنده : بهاره کنجکاوفرد - ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٩
 

قدم هاى آشنا

" صداى سرد سکوت در سراسر پیچیده بود ."

صداى پاى کسى که روى برگ ها قدم مى زد با خشاخش برگ هاى زرد و خشک پاییزى به راحتى به گوش مى رسید .

هرچند دقیقه یکبار به عکسى که در دست داشت نگاه مى کرد و به یاد مى آورد که روزى او را بیش از جانش دوست داشت , اما حالا...

به یاد آورد که سال گذشته صداى پاى هر دو نفر آنها روى این برگ ها خواب را از چشمان باغبان پارک مى ربود  , اما حالا...

دوباره به عکس نگاه کرد .

حضور کسى را در مقابلش احساس کرد ; سرش را آرام بلند کرد , او را دید .

او همانى بود که با صداى پاهایش روى برگ هاى خشک خاطرات گذشته او را به یادش مى آورد .

او کسى بود که روزى او را بیش از جانش دوست داشت .

Sunday, July 06, 2008

0:00:15


 
comment نظرات ()

 
خاطره ها
نویسنده : بهاره کنجکاوفرد - ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٤
 

خاطره ها

خنده گلهاى قدیمى از جنس مهربانى بود و شوخى هایشان یادآور خاطرات شیرین گذشته .

موقعى که مى خندیدند یادشان نمى رفت از چه نسلى اند و یادگارى اجدادشان را سرمه چشم مى کردند اما ; حالا که خود آنها از اجداد ما هستند , شوخى هاى روزگار عوض شده و خنده ها طعمى گرفتند از جنس تصنع .

امروز از یادگارى هایشان براى ما چیزى نمانده جز عکسى که در قاب عکسها مى ماند و سالها از دورى چشمانى اشک مى ریزد .

Friday, July 04, 2008

1:22:20


 
comment نظرات ()

 
اشک یخ زده
نویسنده : بهاره کنجکاوفرد - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۱
 

اشک یخ زده

گلها در گلدان خاطرات کم کم داشت می پژمرد و نگاه مادر به برف هاى یخ زده اى بود که در انتظار شکستن قاب شیشه اى وجودشان بو.دند .

یکى ; دو خیابان بالاتر خانه هایى بود که جنس دیوارشان از سنگ غربت و شیشه هاى تارشان خبر از ظلمت عشق مى داد .

آدمهاى این ساختمان , وقتى براى قدم زدن روى برف هاى سفید نداشتند و دلشان حتی براى لرز صداى قنارى هم نمى سوخت .

در آن ساختمان قندیل بسته ,; یخ شکسته کوچه هاى غربت مرا به یاد قلب شکسته اى مى انداخت که در زمستان آواره دلهاى یخ زده این آدمها مى شد .

آن روز من در سرماى نگاه مردم اشک شوقى را مى دیدم که فقط به خاطر رفتن زمستان به وجود آمده بود , نه دلهاى شکسته و آواره .

Monday, June 30, 2008

2:03:33


 
comment نظرات ()

 
گلهای کاغذی
نویسنده : بهاره کنجکاوفرد - ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۸
 

گلهاى کاغذى

دفترش را درآورد , گلهاى زیبایى رو به رویش لبخند مى زدند .

شکل یکى از آنها را که فکر مى کرد شاید گل شمعدانى باشد طراحى کرد .

شب که به خانه رفت گل خاکسترى را درآورد ; با دقت با قیچى آن را ازوجود سفیدش جدا کرد .

آن را جلو چشمانش گذاشت و با دقت نگاهش کرد و آن را بار دیگر با رنگى چون خون بر روى تابلوى بزرگ خاطراتش نقاشى کرد .

فردا که آن تابلوى رنگ روغن را به استادش نشان داد  , او گفت :اینکه شمعدانى نیست; !

شما که نقاشى بلد نیستید چرا گل رز را کشیدید ؟!؟!

Saturday, June 28, 2008

2:01:14


 
comment نظرات ()

 
قفل تنهایی
نویسنده : بهاره کنجکاوفرد - ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳
 

Sunday, June 22, 2008.1:55:52

قفل تنهایى

 کلیدش را در قفل در ورودى ساختمان چرخاند.

در قفل بود

وقتى وارد شد دید هیچکس به جز تنهایى در خانه نیست.

خانه تاریک بود چون غروب بود.

پرده را کنار زد , پرنده در کوچه پر نمى زد.

انگار هیچکدام از ساکنان این همه خانه در خانه هایشان نبودند.

بیشتر چراغ ها خاموش بود.

روى گاز را نگاه کرد  , هیچ غذایى پخته نشده بود.

خانه بوى غم و دلتنگى مى داد , انگار هیچ آدم زنده اى آنجا نبود.

آرام روى کاناپه دراز کشیدو پلکهایش را روى هم گذاشت تا براى همیشه باور کند هیچ موجود زنده اى آنجا نیست.                                                                                                   

 


 
comment نظرات ()