عشق خبرنگاری

دل مرنجان
نویسنده : بهاره کنجکاوفرد - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱٥
 

 دل مرنجان

 

دل مرنجان !

 

که زِ هر دل به خدا

راهی هست…

 

هر که را هیچ به کف نیست‌

به دل آهی هست…

 

Tuesday, April 04, 2017

12:02:01

 


 
comment نظرات ()

 
حرف بزن
نویسنده : بهاره کنجکاوفرد - ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٤
 

 حرف بزن


 باخدایت هر روز حرف بزن  

شکرگزارش باش با زبان خودت

خدا می فهمد حرفهایت را...

 

Saturday, February 11, 2017

‏17:06:39

 


 
comment نظرات ()

 
پاییز و بهار
نویسنده : بهاره کنجکاوفرد - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢۸
 

 پاییز و بهار

 

 آنان که پاییز را دوست ندارند، نمی دانند که پاییز همان بهاریست که عاشق شده...

 
 

Friday, November 18, 2016

 

14:22:29

 


 
comment نظرات ()

 
زندگی
نویسنده : بهاره کنجکاوفرد - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۳٠
 

 زندگی

 

زندگی اتفاق نادری است که برای بعضی از زنده ها رخ می دهد...

 

Tuesday, September 20, 2016

14:26:02

 

 


 
comment نظرات ()

 
حرمت
نویسنده : بهاره کنجکاوفرد - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۳٠
 

 حرمت

 انسان معتقد و مسئول، برای دشنام هایش نیز ارج و حرمت قائل است و من هرگز آن را در نثار به کسانی که اساسا وجود ندارند، تباه نمی کنم.

 

( دکترعلی شریعتی، مجموعه «نامه ها»)

 

Friday, August 19, 2016

15:37:26


 
comment نظرات ()

 
آدم های تکراری
نویسنده : بهاره کنجکاوفرد - ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢
 

 آدم های تکراری

 

 آدم ها شاید تکراری بشن اما وقتی رفتن،

دیگه تکراری نمیشن...

پس تا وقتی هستن، قدرشونو بدونید.

 

Wednesday, June 22, 2016

10:20:56


 
comment نظرات ()

 
پدر
نویسنده : بهاره کنجکاوفرد - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢
 

 پدر

 

می تواند

پینه های دست باشد

یا بوسه ای روی گونه دختر

اشک های نادیده باشد،

یا دست نوازشی روی سر پسر

می تواند حتی یک پلاک خاک خورده باشد...

 

چه ترکیب عاشقانه ایست این «پدر»!

 

Thursday, April 21, 2016

‏13:35:42

 


 
comment نظرات ()

 
سال 95
نویسنده : بهاره کنجکاوفرد - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٠
 
 سال 95
 
وقتی داشتم سال 94 را از خانه بیرون میکردم یادم افتاد که وقتی می آمد چه شوقی داشتم . من به همه و همه به من آمدنش را تبریک می گفتند ! چقدر برایش پروبال زدم . چقدر برایش برنامه چیدم . چه خوشه ها که از خرمنش نچیدم . هدفهایم را روی صفحاتش نوشتم و آرزوهایم را به بالهایش گره زدم . 
وقتی داشت میرفت ..... سال 94
برگشت، نگاهی به من کرد، با لبخندی مهربانانه . انگار که از من هیچ بدی ندیده باشد !
گفت: این من نیستم که میروم . تویی که از ایستگاه من عبور کرده ای ! مراقب باش کجا میروی ! معلوم نیست که چند ایستگاه دیگر مهلت داری !
فقط، کاری کن که خودت از انجامش شرمسار نباشی .
دستی تکان داد و من رفتم.

 

Monday, March 28, 2016

‏15:03:03


 
comment نظرات ()